... مامانی پچ پچ ...
روز میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاد تو بود
که زمین عاشـــــــــــــــــــــــــــــق شد
و شکوفــــــــــــــــــه خندید
چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گل باز شد و
باز خورشید دمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
این روزها که داریم به تولد دو سالگیت نزدیک میشیم ، یاد روزهای پر شر شور دنیا اومدنت شدم ...
یاد آخرین باری که صدای قشنگ ضربان قلب زندگی بخشت رو از تو مطب دکتر شنیدم و خاطر جمع از سلامتت با دکتر واسه روز دنیا اومدنت برنامه ریزی کردم
و این روزها که دارم خونه رو واسه جشن میلادت تمیز و مرتب میکنم ، یاد روزهای آخری افتادم که به همراه بابایی واسه استقبال از ورود سبزت خونه رو تمیز می کردیم ...
با اومدنت سقفی از عشق روی زندگیمون ساختی ...
عاشقانه های زندگیمون بیشتر از قبل شد ...
اما با گذشت دو سال میخوام یه اعترافی بکنم
راستش رو بخوای وقتی فهمیدم تو دلمی کلی ناراحت شدم
اصلاً باورم نمیشد که نی نی دارم
چون اون موقع نه از نظر روحی منتظرت بودم نه دلم میخواست که زیر بار نی نی دار شدن برم
اون روزی که به دلم افتاد که هستی ، چهار تا بی بی چک تست کردم و هر چهار بار مثبت شد
استرسی گرفته بودم که نگو
نمی خواستم بابایی بفهمه تا خودم اطمینان پیدا کنم

اما اینقدر ناشیانه رفتار کردم که بابایی فهمید
اما حالا خیلی خوشبختم از داشتنت
از وجود پاک کودکانت
از داشتن چشمهای معصومی که فقط مال خودمه و هر روز با دیدنش کلی انرژی میگیرم
احساس غرور میکنم از داشتن پسری باهوش و فهمیده مثل تو
با این سن کمی که داری همه رو متحیر هوشت کردی گلم
و من به خودم میبالم از داشتنت
و حالاست که راز حکمت خدا رو میفهمم
و نمیدونم با چه زبونی از خدای بزرگ به خاطر دادن این هدیه فوق العاده ای که بهم عطا کرده سپاس گزاری کنم




... مامانی پچ پچ ...
